بديع الزمان فروزانفر

280

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

نيستند و بنا بر اين مانند جنس عالى بر اجناس متوسط و يا جنس سافل بر انواع ، قسمت نمىشوند و چون وحدت آنها ذاتى است و عددي نيست بنا بر اصل : صرف الشيء لا يتكرر . تعدد نمىپذيرند و چون بسيطاند قابل تحليل‌اند به اجزاء نيستند و از افراد تركيب نمىيابند تا تجزيه شوند و يا آن كه بساطت آنها ذهنى و خارجى است پس مانند انواع كه مركب از جنس و فصل هستند داراى افراد نيستند ، معنى اول بمناسبت آنست كه افراد را بمعنى اجزاء مركب فرض كنيم و معنى دوم مبتنى بر آنست كه افراد را بمعنى مصطلح در علم منطق و اشخاصى كه زير نوع قرار مىگيرند معتبر شماريم . اضافه مىكنيم كه نفس و ديگر مجردات بعقيده‌ى صدر الدين شيرازى صرف وجوداند و ماهيت ندارند و بنا بر اين مركب نيستند . نظير اين معنى : در جهان وحدت حق اين عدد را گنج نيست * وين عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار ديوان ، ب 11334 اتحاد يار با ياران خوش است * پاى معنى گير صورت سركش است مىتوان گفت كه خوشى و لذت از اتصال و ادراك چيزى ملايم و موافق طبع حاصل مىشود و در آن حالت ادراك كننده با آن چه ادراك مىشود نوعى اتصال و يگانگى حاصل مىكند پس خوشى زاده‌ى پيوستگى و يگانگى است و اين اصل در همه‌ى موارد راست و درست مىآيد و از اين رو سالك بايد طلسم صورت را در هم شكند زيرا با وجود تعين و صورت ، يگانگى صورت نمىپذيرد و خلاف و جدايى پديد مىآيد كه ريشه‌ى تمام نزاعها و جنگها و ناخوشيها و آلام بشرى است و اين خصومتها و تعصبات دينى سراسر از دل بستگى به صورت و وقوف در وجود شخصى پديد آمده است ولى اگر بمعنى توجه كنيم خواهيم ديد كه انبيا و